
حدودای ساعت ۸.۳۰ بود که اومدیم
وای که چی فکر میکردیم و چی شد...
بمونه برای امشب که می بینمت و با هم حرف میزنیم درباره اش.

اهل بیتمون رو دادم دست محمد و خودم برگشتم مغازه ...
عزیز دلم
نمی دونی چه حسی دارم
داره همه چی تموم میشه
به امید خدا داره روزا و شبای تنهایی و غم به سر میرسه .
سلام عزیزم
یا فرداست قرار عاشقیمون یا پس فردا ...
وای که چقدر این روزا برام غیر قابل باوره ...
اما هر چی که هست داره تموم میشه
به خوبی و خوشی ...

عزیزم
یه فیلمی رو چند سال پیش دیدم به نام
" خیلی دور خیلی نزدیک "
حالا کار ندارم به نکات فنی و متن و کلیت موضوع فیلم
چرا که به نظرم این فیلم یکی از شاهکارهای رضا میر کریمی هستش و جای بحث نداره.
می خوام به صحنه پایانی فیلم اشاره کنم
جایی که دكتر عالم متخصص برجسته ي مغز و اعصاب برای دیدن پسرش
به دل کویر میره اما توی کویر ماشین خراب میشه و آب آشامیدنیش تموم میشه
از یه طرف هم طوفان شن شروع میشه و آقای دکتر توی ماشینش
زیر خروارها شن و ماسه مدفون می مونه .
زمانی که بیشتر از چند دقیقه با مرگ فاصله ای نداره
از خدا طلب کمک میکنه
هر چند در کل آدم معتقد و خداشناسیه
اما اونجا و توی اون دقایق حس خیلی ناب و عجیبی داره
حرفها و نگاه و صداش .
و در دم دمای آخر پسرش به دادش می رسه
سقف ماشین رو باز میکنه و دستش رو دراز میکنه و ...

چقدر این روزها به این حس ناب نزدیکم
چقدر این روزا دست کمک خدا رو نزدیک می بینم
هر چند من لایق اینهمه لطف خدا نبودم اما پاکی و صداقت توست که راه رو هموار میکنه
و حضور خدا رو در لحظه لحظه زندگیمون واضح و نمایان میکنه.

جریان این پنج شنبه اشکبار
با صحنه هایی که اتفاق افتاد ، از نظریات محققین محترم بگیر تا
حرفای مادر و پدر و حتی محمد
عمرا نمی تونست از یادم بره
اما
جریان جمعه و اون تحقیق اساسی ریاست و معاونت محترمتون
همه چیز رو درست کرد
می دونی یاد چه چیزی افتادم؟
یاد گذر زمان و سرعت نور و جریان یک سال و جریانات بعد از یکسال...،
و چقدر زود خدای عشق ، قدرت خودش رو نشون داد.


